|
امد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت امد از خاک زمین اما چه زود دامن از خاک زمین برچید و رفت دامن از چشمان من پنهان نمود از نگاهم رازها فهمید و رفت گفتم اینجا روزنی از عشق نیست پیکرش از حرف من لرزید و رفت گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت گفتمش من را مبر از خاطرت خاطراتش را من بخشید و رفت + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 3:55 PM توسط شاسوسا |
|
| |||||